|
خیلی وقت بود می خواستم داستان هایم را در این تاریک خانه ظاهر کنم اما خب واقعیتش این است که به شدت در تایپ کردن _آن هم تایپ کردن داستان_ تنبلم و حالا هم اگر پافشاری ِ پنجره ها نبود؛نمی آمدم!
داستان این پست هم نه خیلی جدید است و نه خیلی قدیمی!فقط تنها داستان ِ تایپ شده ای ست که دارم وگرنه ترجیح می دادم جدیدترین داستانم را بخوانید و کلمه کلمه کمکم کنید هرچند از وضعیت وبلاگ های داستان بی خبر نیستم و می دانم که کم پیش می آید یکنفر بنشیند پای کامپیوترش و برای یک داستان نقد بنویسد اما بهرحال من این ها را فقط و فقط و فقط به خاطر ِ آن یک نفری که این کار را می کند تایپ کرده ام!همین...
به فاصله ی یک اسم انتخاب کردن
یک مشت عکس پشت نویسی شده ریخته بودند جلویم که قیافه ها را ببینم و اسمشان را به خاطر بسپارم.آن هم قیافه هایی که بار اول بود می دیدمشان!علی رفته برایم آب بیاورد.یکی از عکس ها را برمی دارم.عکس یک خانم بیست و چند ساله است با موهای قهوه ای روشن و صورت سفید استخوانی و چشم هایی که اصلا ً معلوم نیست چه رنگی ست ولی بدجوری به چشم هایم زل زده!سعی می کنم اسمش را حدس بزنم.دقیق تر نگاه می کنم.بلوز سفید و شلوار مشکی پوشیده و روی یک چیز مثل صندلی نشسته است اما این ها هم هیچ کمکی نمی کنند.می خواهم عکس را برگردانم و اسمش را ببینم اما مقاومت می کنم.دلم می خواهد خودم حدس بزنم.شاید اگر رنگ چشم هایش را می دانستم می توانستم بگویم کیست ولی این عکس مسخره تر از این حرف هاست که بشود رنگ چشم کسی را از آن تشخیص داد.عکس را برمی گردانم.با دستخط بدی نوشته اند:خاله مهتاب!
هرچه به خودم فشار می آورم نمی شناسمش!شاید به خاطر این است که اسم را زیادی بدخط نوشته اند وگرنه باید یادم می آمد که...علی در را باز می کند و با لبخند همیشگی اش وارد می شود.در این سه روزی که شناختمش یکبار هم نشده بدون لبخند ببینمش!همین اذیتم می کند!لیوان آب را به طرفم می گیرد و یک چیز شبیه قرص را هم کف دستم می گذارد و می گوید:بخور لیلا جان!
قرص را توی دهانم می گذارم و می جوم.همه ی دهانم تلخ می شود.علی عمیق تر می خندد.می گوید:باید قورتش می دادی!...اعتنایی نمی کنم .قرص را تا آن جا که می شود می جوم.حالا دیگر واقعاً تلخ شده ام.آب را تا آخر سر می کشم.قرص پایین می رود اما تلخی اش نه!به روی خودم نمی آورم.علی کنارم می نشیند و می گوید:خب از کجا شروع کنیم؟
حرفی نمی زنم که یکی از عکس ها را برمی دارد و می گیرد طرفم و می پرسد:خب این کیه؟
زل می زنم به عکس!دلم می خواست او هم عکس خاله مهتاب را نشانم بدهد.علی دوست دارد من اسم ها را درست حدس بزنم.این حسابی خوشحالش می کند.سعی می کنم بشناسمش ولی در این سه روز فقط چند تا اسم در خاطرم مانده:دکتر منفرد،علی،لیلا و خاله مهتاب!....محال است او یکی از ما چهار نفر باشد.دوباره به عکس نگاه می کنم.یک مرد تقریبا ً سی ساله است با موهای جوگندمی و صورت آفتاب سوخته که حتی می شود رنگ مشکی چشم هایش را هم در عکس دید.به علی نگاه می کنم.هنوز دارد لبخند می زند...
□□□
نمی دانم!شاید دفعه ی قبل هم همین جا نشسته بودیم.علی داشت مجله ای را ورق می زد تا برسد به صفحه ای که عکس بچه ها را چاپ کرده اند اما روی هر صفحه چند ثانیه ای مکث می کرد.تیترها را می دید.گاهی هم نگاهی به مطالب می انداخت و چند خطی می خواند و بعد دوباره ورق می زد.من هم یک قیچی کوچک توی دستم بود و داشتم عکس یک دختر بچه را از مجله جدا می کردم.انگار گفته بود:همین که اسم ها رو بنویسی کافیه!ما فقط می خوایم واسه بچه مون اسم انتخاب کنیم.عکسا رو می خوایم چی کار لیلا جان؟ _ می خوام با این عکسا یه آلبوم درست کنم.فکرشو بکن!یه آلبوم پر از عکس ِ بچه هایی که نمی شناسیشون...به نظرت جالب نیست؟ لبخند زد:آخه ما داریم دنبال اسم می گردیم... _ خب اسم هر بچه رو هم زیر عکس می نویسیم که راحت تر اسم انتخاب کنیم..خوبه؟
دیگر چیزی نمی گوید.فقط سرش را تکان می دهد و مجله اش را تندتر ورق می زند.یک وقت که حال هر دوتایمان بهتر بود حتما ً به او می گفتم که ترجیح می دهم اسم بچه ها را زیر عکس ها ننویسم تا همه چیز ناشناس تر از اینی که هست باقی بماند.می گفتم که دلم می خواهد عکس بچه ی خودمان را هم به این آلبوم اضافه کنم و از بین این همه فقط او را بشناسم.می گفتم که...قیچی توی دستم می لرزد و توی چشم های دختربچه ای که داشتم عکسش را می بریدم فرو می رود.یک چیزی توی دلم تکان می خورد و بعد همه ی بدنم درد می گیرد.
□□□
داشتم به هوش می آمدم.این را با تمام وجود احساس می کردم.یک چیز سنگین مدام از بدنم خارج می شد و بعد برمی گشت.این بار وقتی برگشت چشم هایم را باز کردم.نور اتاق شدیدتر از آن بود که فکرش را می کردم.تند تند پلک می زنم.کسی از لا به لای پلک هایم لبخند می زند.چشم هایم را باز می کنم.
می گویند دو روز است روی این تخت بستری ام.می گویند وقتی تصادف کردم بچه هم مرد.می گویند هر که را در این دو روز به دیدنم آمده نشناخته ام.می گویند:به بچه فکر نکن!خودت هم جوانی هم....
دستم را می گذارم روی شکمم و چشم هایم را می بندم.دیگر به هیچ چیز فکر نمی کنم!...
|