تبليغاتX
تاریک خانه
تاریک خانه

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

پيوند ها

 

آرشيو مطالب

 

 



خوشبختی پشت پرده
 

ـاز این بالا همه چیز یه جوره دیگه س!مگه نه؟

نمی خواستم حرفش بهم ثابت بشه همین جوری گفتم آره!...لااقل اون بهتر از هر کس ِ دیگه ای می دونست که من از ارتفاع بدم میاد.واسه همینم این وقت ِ صبح منو تا اینجای کوه کشیده بود بالا!وقتی پایین بودیم هم اون همین جوری حرف می زد.درست همین جوری!

***

اومد تو اتاق و پرده ها رو کشید.نمی دونم این چندمین بار بود که این کارو می کرد.ولی دیگه عادتم شده بود.می تونستم کاراشو حدس بزنم حتی حرفاشو!این آخریا دیگه همه چی تکراری شده بود.همه چی ....

 

***

پیرمرده گفت:من نمی شناسمش ولی همیشه میومد پای اون درخت میشست یه عده هم دور و برش جمع می شدن که...اصلا ً می دونید چیه آقا؟من سرم تو لاک ِ خودمه.کاری به کار هیچ کس ندارم...

می دونم که نمی خواد بگه.باید اصرار کنم ولی حوصله شو ندارم.فقط سرمو تکون می دم و رد می شم.از اون، از مغازه ها، از همون درختی که همه ازش حرف می زدن از همه چیز!شاید این جوری می تونستم خودمو قانع کنم که هنوز یه چیزایی هست که دنبالم بیاد.

***

بهم زنگ زدن.گفتن پیداش کردن.گفتن می خواد منو ببینه گفتن...دیگه هیچی نشنیدم.فقط راه افتادم.خیلی طول کشید که اتاقشو پیدا کنم.پرستارش می گفت زیر درخت پیداش کردن انگار داشته با چند نفر حرف می زده که...دستگیره ی درو می کشم پایین و می رم تو،می بینمش.خوابیده روی تخت و داره به سقف نگاه می کنه.حتی با صدای در هم برنگشته بود.میرم طرف پنجره.پرده ها رو می کشم.وقتی برمی گردم طرفش دیگه نگاش به سقف نیست.

بعد ماه ها می خندم!

 

 


پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 توسط سیده صدیقه حسینی



سجده هایی که تا سر حد مرگ سکوت کردند

 

خیلی سعی کردم وقتی می رود من هم باشم و ببینمش!یک جورهایی دلم می خواست آن موقع کنارش باشم اما نشد.یعنی خودش نخواست.نمی دانم به چند نفر سفارش کرده بود مراقب من باشند ولی می دانم که دوست داشتم فقط او مراقبم باشد.می خواستم بفهمد اگر نباشد ممکن است من هم...

داشتم وضو می گرفتم که توی آینه دیدمش!پشت سرم ایستاده بود و داشت نگاهم می کرد.من هم از توی آینه نگاهش کردم و بعد تا برگشتم دیگر ندیدمش!همیشه همین جا توی آینه جلوی چشم هایم بود و وقتی برمی گشتم پشت سرم هم نبود.چادر سفیدم را از روی بند رخت برمی دارم.صبح بعد از نماز شسته بودمش ولی هنوز هم نم داشت.دیگر نمی توانستم بیشتر از این صبر کنم.نماز ظهر را هم با چادر چند سال قبلم خوانده بودم ولی این چادر را بیشتر دوست داشتم.خودش از مشهد برایم آورده بود.می خواستم نماز عصر را با همین بخوانم.چادر نم دار را می گذارم سرم و می روم توی اتاق!سجاده ام هنوز پهن است.نمی دانم چرا دیگر دوست ندارم جمعش کنم.بچه که بودم رختخوابم را هم جمع نمی کردم و هربار به مادرم می گفتم:چرا وقتی دوباره قرار است رویش بخوابم باید جمعش کنم؟!     او هم می خندید.حالا هم چند شبی ست که روی سجاده خوابم می برد.پس دیگر برای چه جمعش کنم وقتی قرار است..._نماز عصر به جا می آورم برای رضای تو قربة الی اللَّهِ ....  

 - بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ . الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ . الرَّحْمنِ الرَّحِيم...گفتم:دلم گرفته رحیم!

ولی انگار نشنید.داشت آلبوم عکس هایش را نگاه می کرد.یک جوری به عکس ها زل زده بود که انگار دارد چیزی می خواند.شاید هم واقعا ً داشت چیزی می خواند.مثل همان وقت ها که از نگاهم می خواند می خواهم چه بگویم.جلوتر که می روم نگاهم می کند و می گوید:جانم!   چشم هایش قرمز شده!این بار من از چشم هایش می خوانم که دارد به چه فکر می کند؟1حتما ً باز دلش هوای هم رزم هایش را کرده است.می گویم:هیچ چی!

مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ! إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ. اهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ....

بیشتر از نیم ساعت است که اینجا ایستاده ایم و هر ماشینی که از کنارمان می گذرد رحیم دستش را در هوا تکان می دهد و می گوید:مستقیم!  دارد باران می بارد.خیس شده ایم.رحیم به چادر مشکی ام که خیس ِ آب است نگاه می کند و می گوید:خیس شدیا خاله سوسکه!... از شوخی اش خنده ام نمی گیرد.می گویم:تو هم موش آب کشیده شدی آقا موشه!....ماشینی با سرعت از کنارمان رد می شود و آب های روی زمین به لباسمان می پاشد.رحیم می زند زیر خنده و من نگاهش می کنم!

 لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ. وَلَمْ يَكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَد....خم می شوم زیر تخت را هم نگاه کنم.می گویم شاید آن جا قایم شده باشد.ولی آن جا هم نیست.بلند می شوم: اللَّهُ اکبر!  پس کجاست؟می نشینم و سرم را می گذارم روی سردی مُهر:سبحان ربی العلی و بحمده....   می گوید: من نمی خواستم این جوری بشه؟

سرم را می اندازم پایین و به غذای دست نخورده ام نگاه می کنم.نمی دانم چرا دلم می خواهد دانه های برنج را بشمارم؛تمرکز هم می کنم اما صدای رحیم حواسم را پرت می کند.می گوید:یلدا من نمی تونم نرم.به این برکت نمی تونم....دلم برایش نمی سوزد.دوباره تمرکز می کنم.همه ی دانه ها بهم چسبیده اند و شمردنشان سخت است.دوباره می گوید:یلدا!    سرم را بالا می آورم اما نگاهش نمی کنم.دلم می خواهد بگویم:غذاتو بخور سرد میشه....اما این را هم نمی گویم.بلند می شوم و می روم توی اتاق!او هم دنبالم می آید.می خواهم بگویم برود همان جایی که دوست دارد.اما می ترسم بگویم و برود.بغض می کنم.می گوید:می دونم که درکم می کنی یلدا...بغضم دارد می ترکد.به او و آن اتاق ِ دو نفره پشت می کنم.دوباره می آید جلویم می ایستد،می گوید:یلدا منو می بخشی؟!...نمی خواهم اشک هایم را ببیند.دست هایم را می گیرم جلوی صورتم:ربنا آتنا فی الدنیا الحسنة و فی الآخرة ِ ....طاقت نمی آورم.می زنم زیر گریه و می روم بیرون!این بار دیگر دنبالم نمی آید.

رکعت چندم بود؟نمی دانم!داشتم به همه چیز شک می کردم.به رفت و آمدهایی که از یک سجاده ی سبز رنگ گوشه ی اتاق شروع شد و من هرچه سعی می کردم نفهمم بیشتر می فهمیدم.حتی برای خداحافظی هم که آمد نگاهش نکردم.گفت:برام دعا کن یلدا...سرم را از روی مُهر برنداشتم.فقط صدای پاهایش را شنیدم که نزدیکتر آمد،و بعد انگار نشست کنارم و سجده کرد.گفت:دل رحیمی داری یلدا...و زد زیر گریه!صدای گریه و صدای پاهایش را شنیدم که رفت و من همان جا روی سجاده خوابم برد!

 

 


چهارشنبه ششم آذر 1387 توسط سیده صدیقه حسینی



 

خیلی وقت بود می خواستم داستان هایم را در این تاریک خانه ظاهر کنم اما خب واقعیتش این است که به شدت در تایپ کردن _آن هم تایپ کردن داستان_ تنبلم و حالا هم اگر پافشاری ِ پنجره ها نبود؛نمی آمدم!

داستان این پست هم نه خیلی جدید است و نه خیلی قدیمی!فقط تنها داستان ِ تایپ شده ای ست که دارم وگرنه ترجیح می دادم جدیدترین داستانم را بخوانید و کلمه کلمه کمکم کنید هرچند از وضعیت وبلاگ های داستان بی خبر نیستم و می دانم که کم پیش می آید یکنفر بنشیند پای کامپیوترش و برای یک داستان نقد بنویسد اما بهرحال من این ها را فقط و فقط و فقط به خاطر ِ آن یک نفری که این کار را می کند تایپ کرده ام!همین...

 

به فاصله ی یک اسم انتخاب کردن

 

یک مشت عکس پشت نویسی شده ریخته بودند جلویم که قیافه ها را ببینم و اسمشان را به خاطر بسپارم.آن هم قیافه هایی که بار اول بود می دیدمشان!علی رفته برایم آب بیاورد.یکی از عکس ها را برمی دارم.عکس یک خانم بیست و چند ساله است با موهای قهوه ای روشن و صورت سفید استخوانی و چشم هایی که اصلا ً معلوم نیست چه رنگی ست ولی بدجوری به چشم هایم زل زده!سعی می کنم اسمش را حدس بزنم.دقیق تر نگاه می کنم.بلوز سفید و شلوار مشکی پوشیده و روی یک چیز مثل صندلی نشسته است اما این ها هم هیچ کمکی نمی کنند.می خواهم عکس را برگردانم و اسمش را ببینم اما مقاومت می کنم.دلم می خواهد خودم حدس بزنم.شاید اگر رنگ چشم هایش را می دانستم می توانستم بگویم کیست ولی این عکس مسخره تر از این حرف هاست که بشود رنگ چشم کسی را از آن تشخیص داد.عکس را برمی گردانم.با دستخط بدی نوشته اند:خاله مهتاب!

هرچه به خودم فشار می آورم نمی شناسمش!شاید به خاطر این است که اسم را زیادی بدخط نوشته اند وگرنه باید یادم می آمد که...علی در را باز می کند و با لبخند همیشگی اش وارد می شود.در این سه روزی که شناختمش یکبار هم نشده بدون لبخند ببینمش!همین اذیتم می کند!لیوان آب را به طرفم می گیرد و یک چیز شبیه قرص را هم کف دستم می گذارد و می گوید:بخور لیلا جان!

قرص را توی دهانم می گذارم و می جوم.همه ی دهانم تلخ می شود.علی عمیق تر می خندد.می گوید:باید قورتش می دادی!...اعتنایی نمی کنم .قرص را تا آن جا که می شود می جوم.حالا دیگر واقعاً تلخ شده ام.آب را تا آخر سر می کشم.قرص پایین می رود اما تلخی اش نه!به روی خودم نمی آورم.علی کنارم می نشیند و می گوید:خب از کجا شروع کنیم؟

حرفی نمی زنم که یکی از عکس ها را برمی دارد و می گیرد طرفم و می پرسد:خب این کیه؟

زل می زنم به عکس!دلم می خواست او هم عکس خاله مهتاب را نشانم بدهد.علی دوست دارد من اسم ها را درست حدس بزنم.این حسابی خوشحالش می کند.سعی می کنم بشناسمش ولی در این سه روز فقط چند تا اسم در خاطرم مانده:دکتر منفرد،علی،لیلا و خاله مهتاب!....محال است او یکی از ما چهار نفر باشد.دوباره به عکس نگاه می کنم.یک مرد تقریبا ً سی ساله است با موهای جوگندمی و صورت آفتاب سوخته که حتی می شود رنگ مشکی چشم هایش را هم در عکس دید.به علی نگاه می کنم.هنوز دارد لبخند می زند...

□□□

نمی دانم!شاید دفعه ی قبل هم همین جا نشسته بودیم.علی داشت مجله ای را ورق می زد تا برسد به صفحه ای که عکس بچه ها را چاپ کرده اند اما روی هر صفحه چند ثانیه ای مکث می کرد.تیترها را می دید.گاهی هم نگاهی به مطالب می انداخت و چند خطی می خواند و بعد دوباره ورق می زد.من هم یک قیچی کوچک توی دستم بود و داشتم عکس یک دختر بچه را از مجله جدا می کردم.انگار گفته بود:همین که اسم ها رو بنویسی کافیه!ما فقط می خوایم واسه بچه مون اسم انتخاب کنیم.عکسا رو می خوایم چی کار لیلا جان؟         _ می خوام با این عکسا یه آلبوم درست کنم.فکرشو بکن!یه آلبوم پر از عکس ِ بچه هایی که نمی شناسیشون...به نظرت جالب نیست؟          لبخند زد:آخه ما داریم دنبال اسم می گردیم...            _ خب اسم هر بچه رو هم زیر عکس می نویسیم که راحت تر اسم انتخاب کنیم..خوبه؟

دیگر چیزی نمی گوید.فقط سرش را تکان می دهد و مجله اش را تندتر ورق می زند.یک وقت که حال هر دوتایمان بهتر بود حتما ً به او می گفتم که ترجیح می دهم اسم بچه ها را زیر عکس ها ننویسم تا همه چیز ناشناس تر از اینی که هست باقی بماند.می گفتم که دلم می خواهد عکس بچه ی خودمان را هم به این آلبوم اضافه کنم و از بین این همه فقط او را بشناسم.می گفتم که...قیچی توی دستم می لرزد و توی چشم های دختربچه ای که داشتم عکسش را می بریدم فرو می رود.یک چیزی توی دلم تکان می خورد و بعد همه ی بدنم درد می گیرد.

□□□

داشتم به هوش می آمدم.این را با تمام وجود احساس می کردم.یک چیز سنگین مدام از بدنم خارج می شد و بعد برمی گشت.این بار وقتی برگشت چشم هایم را باز کردم.نور اتاق شدیدتر از آن بود که فکرش را می کردم.تند تند پلک می زنم.کسی از لا به لای پلک هایم لبخند می زند.چشم هایم را باز می کنم.

می گویند دو روز است روی این تخت بستری ام.می گویند وقتی تصادف کردم بچه هم مرد.می گویند هر که را در این دو روز به دیدنم آمده نشناخته ام.می گویند:به بچه فکر نکن!خودت هم جوانی هم....

دستم را می گذارم روی شکمم و چشم هایم را می بندم.دیگر به هیچ چیز فکر نمی کنم!...

 

 


چهارشنبه سوم مهر 1387 توسط سیده صدیقه حسینی



Blog Skin